دسته‌بندی نشده

رهایی

کفش هایم
بی آنکه جایی بلد باشند
راه می افتند / شبانه
آواز جفت بودنشان
نسیم را قلقلک
و درختان آن سوتر
خندیدن را نفس می کشند
رها شدن از بند هایی
سال ها شکل پاپیون /
دهانشان دوخته
عریان تر از باد
راه می روند
در خیالشان بهم نمی زنند
خواب کوچک گودالی
از ابتدا مسافر بودند / کفش هایم
جاده به پا کرده
جهانی را دور می زنند

حسرت محمودآبادی
از کتاب ” تکثیر کلمات در باد”

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا